محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
173
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
از پس او زندگانى چه كنيد و چرا پيش حرب اندر نشويد و حرب نكنيد ، و پيش پيغمبر اندر نميريد ؟ گفتند ما را جراحت است . و انس اندر گذشت . علىّ بن ابى طالب را ديد رضى الله عنه كه تنها حرب همى كرد ، گفت : يا على ، پيغمبر خداى را كشتند . گفت : اگر او را كشتند ما را پس از او زندگانى به كار نيست . و انس پيش رفت و حرب همى كرد تا كشته شد . و پيغمبر عليه السّلام همچنان ايستاده بود و روى در روى ياران مىماليد و مىگريست . آنگه عمر را ديد كه اندر ميان كشتگان همى گشت با عبّاس بن عبد المطَّلب ، و پيغمبر را همى جستند . پيغمبر عليه السّلام ايشان را بشناخت ، و عبّاس مر پيغمبر را نشناخت كه رويش خون آلود بود . پيغمبر عليه السّلام آواز داد و عمر را بخواند . عمر آواز پيغمبر بشناخت و گفت : لبّيك يا رسول الله ، پس نزديك پيغمبر آمد و او را بدان حال ديد ، بگريست و بر روى و دست پيغمبر بوسه داد و گفت : يا رسول الله ، مردمان ايدون پنداشتند كه پيغمبر خداى نماند . و اگر بدانند كه زنده است همه جمع شوند و بر تو گرد آيند كه هنوز بيشترين زنده اند . پيغمبر عليه السّلام مر عبّاس را گفت : يا عمّ ، تو آواز ده . و عباس را آواز بلند بود . پس عباس به كوه احد برشد و بانگ كرد و گفت : اى مسلمانان ، غم مداريد كه پيغمبر خداى زنده است . چون آواز عبّاس بشنيدند ، هر كسى از پس سنگى و كوهى بيرون آمدند و روى به عبّاس نهادند و بر پيغمبر گرد آمدند . و على بن ابى طالب رضى الله عنه هنوز پيش حرب اندر بود . چون آواز عبّاس بشنيد ، باز گشت و به نزديك پيغمبر رفت . چون پيغمبر را چنان ديد ، بخروشيد و دلش به جوش آمد و بشتافت و برفت تا آب آورد ، و آب نزديك بود . سپر خويش پر آب كرد و بياورد و گفت : يا رسول الله ، روى را پاك كن و از خون بشوى تا اصحاب ترا بشناسند . آنگه پيغمبر عليه السّلام روى را از آن خون بشست . پس على رضى الله عنه لوا را ديد كه پيش پيغمبر افتاده بود . آن را بر گرفت و به پاى كرد و تكبير كرد . چون مسلمانان تكبير على بشنيدند و لوا را بديدند ، دانستند كه پيغمبر زنده است . و هر كسى روى به لوا آوردند و مردى صد بر پيغمبر گرد آمدند از